جونمی !
من ِ او
سرگذشت کسی که هیچکس نبود

 

  ... همیشه بوده‌ای
سایه‌ت را دیده‌ام در پس دیوارها
صدای‍‌ت را شنیده‌ام میان هیاهوها
و رد نگاه‌ت هنوز میان موهایم پراکنده است
چه‌قدر خودت
چه‌قدر بودنت
خوب است

 



نظرات شما عزیزان:

daisy
ساعت14:57---26 شهريور 1392
سگ از دهکده گریخت....!
به گمانم با دیدن وفای آدمیان،وفایش از یاد رفت.!!

***
هر بار که بی بهانه دست کسی را گرفتم گم شدم ترس من از گم شدن نیست ترسم از گرفتن دستی است که بی بهانه رهایم کند.
منتظرتم در:daisy77.loxblog.com


نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 شهريور 1392برچسب:, توسط او ساعت 13:18 |